نمایش نوار ابزار

شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹


یکسال گذشت…/ دلنوشته‌ای برای شهید مظلوم لیلة‌القدر



یکسال گذشت…

یکسال از قطره قطره های خون ریخته شده بر زمین گذشت… یکسال است که از دلسوزی و نگرانی هایت برای این شهر گذشته است.
یکسال است که دیگر دستت نمیلرزد و فکر و غصه برای حل مشکلات این شهر و مردم تو را بی خواب نکرده.

آقا دلم بدجور تنگت شده…
چه کسانی میدانند که بخاطر فکر و نگرانی برای شهر و وطنت چقدر فشارهای عصبی را تحمل میکردی و چندین بار فشارت به حدی بالا می رفت که کار به بستری خانگی می‌کشید…
چقدر غصه این مردم را خوردی…
اصلا لازم به گفتن نیست، لرزش دستان و محاسن سفید شده‌ات در این چندسال خود گواه همه چیز است

یکسال گذشت و تو آرامش گرفتی اما ما هنوز هم سرپا نشده ایم…
یادم نمی رود که برخی چطور تخریب می کردند و اما تو باز هم می بخشیدی و خود را درگیر رفتارهای بچگانه‌شان نمی کردی که منش و بزرگواریت همواره وحدت آفرین بود…
یادم نمی رود آنهایی که نادانسته چیزی می گفتند اما پس از رفتنت فهمیدند چه گوهری را از دست دادند و تو را الگو و معیار می‌خواندند

یکسال است که دیگر در مراسم شهدا تو را نمی بینیم…
یادم نمی رود که هیچ مراسم شهدایی را از دست نمیدادی حتی اگر محفل کوچکی در خانه ای در نقطه ای دورافتاده! این علاقه ات به شهدا و مراسماتشان عجیب بود

راستی یادت هست همیشه اولین فرصت، در راه بازگشت به منزل، حتما به پدر و مادرت سر می زدی؟ حتی شده یک ربع باید پیش مادر می نشستی… مادری ک هنوز هم به او نگفته‌اند که شهید شده‌ای و صدای برادرت دلتنگی نبودنت را برایش کم می کند…
حتی شب قدر، شب آخر، نیمه شب هم گذشته بود اما نمیدانم چه شد با اینکه آن ساعت سابقه نداشت اما باز هم رفتی و مادرت را دیدی…
این رفتارت هم مرا بدجور منقلب می کرد…

خودمانیم انگار راه شهید شدن را خوب فهمیده بودی؛ گره‌گشایی از کار مردم، محبت به والدین و زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا…

یادت هست دوسال اخیر پشت سرهم و در یک مقطع زمانی بدجور سر زبانها افتادی و صفحات مجازی مردم یکدست عکس مهربانت شده بود؟
یکبار برای اینکه آبرویت را برای خدمت وقف مردم کردی و توهین هایی را به جرم بامردم بودن شنیدی و البته مردم هم با انتشار تصاویرت، حامی و قدردانت شدند
یکبار هم سال بعد در همان روزها، همه جا پر شد از عکس مظلومت، وقتی که خدا مزد آبرویی که خرج کردی را داد و آبرویت را خرید و تو را برای خودش برد…

راستش یکسال گذشت اما هنوز باورم نشده که ندارمت، نداریمت…
زندگی، تو را کم دارد…
هنوز منتظرم در مراسم و برنامه بعدی ببینمت

میدانم به من میگویی که بی معرفتم، اما باور کن واقعا هنوز هم نمیتوانم درست به گلزار بیایم، من حتی هنوز نمیتوانم تصاویرت را ورق بزنم وگرنه حالم مثل اکنون اشکبار می شود… آخر تو پدر دلسوز یک شهر بودی، تو که درد بی پدری نچشیدی که اینقدر برایت دردناک باشد…
راستی همین را بگویم که پدر استوارت بعد از تو شکست، طاقت نیاورد…
همه‌مان شکستیم و هنوز باورمان نیست… دلمان خیلی خیلی برایت تنگ شده مرد دلسوز این شهر

میدانم با این دلسوزی های چندین ساله برای مردم و مزد شهادتی که گرفتی، تو جای خوبی هستی و حالت خوب است… تو برای ما دعا کن تا حالمان خوب شود…

آقا راستش داغت هنوز تازه است و هرچقدر میگویم باز هم برای حال پریشان دل و چشمان خیسم کافی نیست و باز هم می خواهم پر از غصه بگویم که
*یکسال است دلم برایت خیلی تنگ شده…*

مطالب مشابه
دیدگاه ها